خیانت به عشق

         در فضای مجازی چه اتفاقاتی می افتد؟

ClickHandler.ashx

                            خیانت به عشق

              پسره چائی را قورط داد وگفت:

              دختره چشمو بدجوری گرفته به خدا نمی تونم ازش دل بگنم!

              مادرگفت:پسرم توکه عکس دختره را دیدی خودش را که ندیدی  

 ازکجا معلوم که عکس پروفایلش مال خودش نباشه.

پسره با هیجان گفت: مادرم قوربونت برم ، که عزیزتر ازجانی ، من فقط عکس دختره را نمی گم  بلکه نوشته های دختره خیلی به دلم می شینه.

مادره پرسید. مگه چه نوشته که عاشقش شده ای؟

پسر گفت: مقاله ای در رابطه با عشق ، وفاداری و حجاب ببین مادر نوشته ها ذات دختره را نشان میدهد.

مادرجواب داد از کجا معلوم که مقاله مال خود دختره است؟

پسر گفت : اگه مال خودش هم نباشد همان که آن مقاله را میخواند و می پسندد نشان آن است که دختره عقائد خوب و سیرت پاگ دارد.

مادره که میخواست به پسر بفهماند که فضای مجازی خیلی هم قابل اعتماد نیست!

به پسره گفت:پسرم نور چشمانم ، بلاخره شما ها در فضای مجازی باهم آشنا شده اید آنقدرهم که تو میگی قابل اعتماد نیست.مثلاً تو خودت توی پروفایلت عکس همین امروزت را گذاشته اید؟

پسر جواب داد! نه چه دخلی؟

مادره گفت : بله فرق می کند خیلی ازدخترها، وزنان به هیچ وجه عکس واقعی خودشان را توی اینترنت پخش نمی کنند. مگر اینکه خیلی صادق باشند.

پسره گفت : نه مادر خانوم تهرانی فرق می کند. یه هو مادره شکه شد و پرسید، اسم دختره کیه ؟

پسره گفت اسمشو نمیدونم من فقط عکس دختره و نام خانوادگی اش را دیدم. 

مادره که جا خورده بود پرسید مقاله را می تونی نشانم بدی؟

پسره گفت : مقاله را که حفظم. مادره گفت: تو مقاله را حفظی ؟ پسره گفت: آری آخه عاشق باید هم راه پس کوچه های معشوق را بلد باشد.

مادره گفت: حبیب جان ،نام  شما در پروفایلت چیست؟ پسره گفت : علی آقا.

مادره که کمی از ماجرا را فهمیده بود.گفت: قسمتی از مقاله را بخوان ببینم.

پسره شروع کرد به خواندن مقاله ، قسمتی مقاله را خوانده بود که مادره گفت: بسکن پسرک ساده . 

پسره گفت: چه شده مگه؟ مادره هیچ نگفت و لحظه ای را ساکت ماند.

مادره نام و رمز عبور پروفایلی را به پسره داد و گفت : برو به این آدرس همه چیز و خودت می فهمی.

و پسره هم چیزی نگفت ، و به اتاقش رفت.

در خانه فقط صدای ساعت بود که تِک تِک کنان در حال گزران زمان بود.ناگهان درب اوتاق باز شد و پسره بیرون آمد.

مادره یه گوشهء اتاق نشسته بود و حرفی برای گفتن نداشت!

پسره در حالی که درب منزل را باز می کرد تا به بیرون برود دستگیره را محکم گرفته بود که نگاهی به مادر کرد و گفت: توکه پنجاه سالته توهم خیانت!

پسره که بغض گلویش را گرفته بود.گفت:مادر بخدا خیانت کردی خیانت به من خیانت به عشق!

و مادر پشیمان از اینگه عین دخترهای عاشق توی پروفایلش عکس می گذاشت و مطالب عاشقانه می نوشت زار و زار گریه می کرد و اشک می ریخت .

و تنهاء جملهء پسره بود که فضای اتاق را پر کرده بود.

که می پیچید:بخدا خیانت کردی خیانت به من خیانت به عشق!

نویسنده:جمشیدآذرمی آذر

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *